داستان هما
پاییز ۱۴۰۴ بود. درست وسط روزهایی که ظاهرا همهچیز تو زندگیم مرتب بود، یه حس تنهایی عمیق و کلافهکننده یقهام رو گرفت.
برای فرار از این حس، رفتم سراغ چت باتهای ناشناس. اما چیزی که دیدم، حس تنهاییم رو بدتر کرد: توهین، مزاحمتهای تمومنشدنی، و یه فضای به شدت ناامن؛ مخصوصا برای دخترها.
همونجا بود که با خودم گفتم: «چرا نباید یه جای امن داشته باشیم؟ جایی که بشه ناشناس موند، اما آدم حسابی بود؟» اینطوری بود که «هما» متولد شد. اسمش رو از روی اسم خودم و پرنده افسانهای که سایهاش نماد سعادته گذاشتم.
هما رو با سه خط قرمز ساختم: امنیت، احترام و حریم شخصی مطلق.
امروز، هما دیگه فقط یک چت بات نیست؛ پناهگاه امن همه ماست. اگه تو هم اینجا گفتگوی امن و محترمانه رو تجربه کنی، خوشحال میشم بدونم چی بهت گذشته.